اولین ارایشگاه
غزل زندگیم الان نیمه شب گذشته تو بابایی خوب هستید و من به عشق تو که قرار بزرگ شیو همه اینا را بخوانی بیدارم خیلی دوست دارم اخه ..... جدیدا خیلی شیطون شدی فسقلی من دیروز بردمت ارایشگاه موهات را مرتب کنم اول تا پیش بند را برات بستن شروع کردی به داد زدن منم که نمیتونستم بی قراریترا تحمل کنم پیشبند را باز کردم با اینکه میدونستم لباسات کثیف میشه اما شما به این هم راضی نشدی تا زمانی که موهات را مرتب کردم دام گریه کردی من که سعی میکردم ارامت کنم موفق نمیشدم خانم ارایگر شاکی شد و گفت به جای سعی در ارام کردن بهتره تو را نگه دارم تا موهات را کوتاه کنه و من گفتم که کافیه جون شما داری با این کار ناراحت میشی و من تحمل ناراحتی دو...



